خرید بک لینک
نمیدونم اسمشو چی بذارم دیگه سنم بالاس نمیشه گفت یه حس نوجوونی و احمقانسولی تنها محل امنی که برای حرف زدن دارم همینجاس.جاهای دیگه با ادما همیشه همه چیز پیچیدس کِی یکیو پیدا میکنم که حس کنم بیشترین ارامش و امنیتو باهاش دارم؟ حتی اشتراک گذاری حرفام با دوستام و نزدیکام اذیتم میکنه حس میکنم کمتر از چیزی که خودم خودمو حس میکنم میبیننم.مشکلی نیست اگر واقعیت هم داشته باشه ولی من بیشتر زندگیمو تو واقعیتی که وجود داشته زندگی نکردم. حس جدیدی ندارم هر حسی تو اینجا نوشته شده تا به حال برای کل ادمای روی زمین اتفاق افتاده و سن و زمان و مکان و خیلی چیزا تاثیر گذار بوده ولی نمیخوام امشب اینجوری حرف بزنم. امشب از اون شباییه که از خودم مدام میپرسم چرا یه زندگی عادی و ساده ندارم.وقتی یه اهنگ عاشقونه گوش میدم به این فکر میکنم که من دارم میخونمش و همه کسایی که عاشق همدیگه هستن کنار هم نشستن و گوش میدن یا شاید به این فکر میکنم که این اهنگ داره پخش میشه اونا اروم میرقصن با هم و من تنها یه گوشه نشستم.این چیزیه که همیشه از نظر من جذاب بوده , یه پسر تنها که همیشه جمع رو نگاه میکنه...خوب نگاه میکنه و به خیلی چیزا فکر میکنه. یسری تو زندگیم خیلی عوض شدن و کمتر میشه اون حس امنیت رو پیدا کنم تا باهاشون یه چیزایی رو در میون بذارم. وقتی با روانشناس ذهنیم حرف میزنم ساکت میشینه و خوب گوش میده و بهم میگه که خیلی جاها

برچسب: نویسنده: سپیده قربانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 3:16

خیل خب اون تنهایی که در موردش حرف زدم رو یجورایی به حسابش رسیدم همیشه رو یه دختری کراش داشتم حدود 4 5 سالی میشه اینجا هم ازش زیاد حرف زدم. امشب بالاخره طی یه عملیات خیلی سریع و جنگی بهش پی ام دادم که اگه دوس داره بریم کافه ای جایی. میدونم که قرار نیست بفهمم که چی قراره اتفاق بیفته و از همین شروع طبق معمول فکرای مزخرف همیشی باهامه که دوس دارم حدس بزنم چی میشه. اون یجورایی زیادی با من فرق داره ولی خب خوشگله! اره لامصب هرچقد بخوام تو هر موضوعی عمیق حرف بزنم مثل خیلی از ادمای دیگه تو عمل کاملا شبیه بقیه ی ادما کاملا کلیشه ای ام. نمیدونم این دختر که همیشه ته ذهنم یه سیکرت کراش بوده چجوری الان قراره با پیشنهاد دادن بهش تنها چیزی که برای پیشنهاد برام مونده بودو استفاده کنم.یعنی در واقع اگه این ماجرا هم داغون شه یجورایی گند زدم و شاید مثل احمقا نابود شم. ولی خیلی فکر کردم تو همین چند دقیقه که همیشه این موضوع رو چقد سخت میگرفتم! فقط یه دختره و تنها باریه که قراره واقعا از نزدیک باهاش رو به رو بشم شاید یه حس کاملا متفاوت باشه! منم یجورایی روابط نزدیک تاثیر واقعی تر و جدی تری روم میذاره تا مجازی پس شاید بعد از این 4 5 سالی که با کراش پنهانی که بهش داشتم ایندفعه بتونم به صورت واقعی بهش نزدیک بشم و حسش کنم.فوقش ازم خوشش نمیاد و حتی این احتمال هم زیاده که مثل دفعه قبل توی چت من ازش خوشم نیاد! خی

برچسب: نویسنده: سپیده قربانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 3:16

یه تابستون دیگه داره به اخر میرسه خیلی سخته که با خودم کنار بیام که درک کنم زمان دقیقا چجوری میگذره و هدفش چیه.زندگی تو تابستون معنای متفاوتی داره برام اینو همیشه هم گفتم.یسری مشکلا مسخره و بی اهمیت تو تابستون فوق العاده مهم میشن یسری ناراحتیای دوست داشتنی شبانه یسری تصمیمای احمقانه یسری کارای مفید و کلی کارای مضر که خوش میگذره باهاشون. ابن تابستون نتونستم روی الکتریک تمرکز دقیقی بکنم اونم واقعا کوتاهی از خودم نبوده.وقتی شرایط زندگی نذاره ناخودآگاه از خیلی چیزا عقب میمونی.سر و صدا و نداشتن پول کافی برای رفتن کلاس و نداشتن منبع خوب برای تمرین و درگیری با کلاس کگیتار کلاسیک که اونم به اندازه قابل توجهی وقت میگیره. پس... میشه گفت رسما هیچی به هیچی پیش نرفته از الکتریک :( مسخرس که دلیل بیارم بیشتر عقب افتادگی ها از کم کاری خود ادمه میتونستم از فیلم و سریال و خواب و خیلی چیزا بزنم و تمرینمو بیشتر کنم میتونستم از دانلود کردن خیلی چیزا بگذرم و بجاش فیلم های اموزشی گیتار دانلود کنم ولی خب من نمیخوام اینجوری زندگی کنم که همه ی لذت هارو از خودم بگیرم تا متمرکز یک چیز بشم و حس خوبی بهم نده . بزرگترین استاد های موسیقی هم میگن وقتی اصلا حس و حال نداری نرو سمت ساز چون بیشتر حس بد بهت میده و حس میکنی ضعیف شدی یا کلا اگه ادم ضعیفی باشی از ساز زدت میکنه. من هر روز علاقه مند تر میشم این نکته غیر قاب

برچسب: نویسنده: سپیده قربانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 3:16

نمیدونم دیشب چیا در مورد این قضیه پیشنهاد نصف نیمه به کراشم گفتم این حافظه ماس که میتونه بهمون قدرت زندگی بده چون اگه خیلی چیزا رو زود فراموش نکنیم و خیلی چیزا رو کاملا در دسترس ذهنمون اون جلو ها نذاریم نمیشه خیلی زندگی رو ادامه دادچون تراژدی های زندگی ما میتونه اونقدر زیاد باشه که با به خاطر داشتن غم لحظات اول همشون میتونیم خیلی زود از پا در بیایم. قسمت رمنس زندگیمون با گفتار انواع قشر های جامعه تا الان دیده شده و تبدیل با کلیشه ی چندین قرنه شده و همه میشناسنش.تمام ناراحتی برای از دست دادن یکی یا مورد بازیچه قرار گرفتن و خیلی چیزای دیگه مربوط به این چیزا واقعا برای مدتی میتونه همه ادما رو از پا در بیاره.خنده داره که میبینیم پشت یه مکالمه ی تکراری و قابل حدس با یه فرد جدید هنوز هم وقتی صمیمی تر میشیم با طرف اون قسمت شکست خوردش رو بهمون میگه و حس میکنه شاید بتونه یه فرصت بهتری با تو نصیبش بشه. چرا که نه...ولی خیلی جالبه که انقدر زود تمام اون نفرت و از هم گسستگی و افسردگی رو فراموش میکنیم و سعی میکنیم یه زندگی جدید با یه شروع درست داشته باشیم.میون این همه تکرار , شگفت انگیز ترین قسمت زندگی رو میبینم که هیچوقت زندگی کم نمیاره و همیشه یه چیز جدید داره که بهمون نشون بده. نمیدونم چند نفر تو این دنیا مثل من اخر وجودشون غمه.نمیدونم چجوری بشکافم حرفمو ولی دیگه نیازی نمیبینم واقعا خسته شدم

برچسب: نویسنده: سپیده قربانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 3:16

یه سال دیگه و 1 مهری که همیشه ازش حرف میزدم و میزنم. بعضی شبا وقتی خیلی جدی تر و واقعی تر به اینده ای که هموز وجود نداره فکر میکنم اگر خیلی خوش بینانه بودن رو جدی نگیرم ایندم رسما هیچ تصویری برام نداره.وقتی یکی از کسایی که میشناسم لیسانسشو کنار گوشم گرفت و سربازیشم رفت و الان هیچ ایده ای نداره که چجوری باید زندگیشو بچرخونه چون هیچ کاری نیس و نمیدونم داره با زندگیش چیکار میکنه رو میبینم حواسم پرت میشه نسبت به اینده سخت گیر تر میشم و حس عجیبی دست میده بهم و این سوال رو مدام از خودم میپرسم که قراره چیکاره بشم و چجوری زندگی کنم. سوالی که هنوز این کسی که گفتم هم جوابش رو نداره با اینکه تقریبا داره 30 سالش میشه و کم نیست این سن. خیلی دوست داشتم در موردش بیشتر حرف میزدم ولی احساس خوبی در این رابطه ندارم پس طبق معمول از خودم باید حرف بزنم. الان 4 صبح 1 مهر تو این فکرم که شاید درس چیز جالبی باشه با توجه به تمام نفرتی که تو همه این سال ها داشتم و وقتی میخواستم 31 شهریور از پایان تابستون حرف بزنم پر از حرص و نفرت بودم.یه جوگیریه خاصی هست تو وجودم که میگه 2 ساله داری درس میخونی تو دانشگاه چرا حداقل این کارو بدون نفرت و با خوشگذرونی انجام نمیدی.منظورم این نیست که دیگه الان وقتشه که برم توی گروها و دوس شم با بقیه چون یه همچین فکری منو میترسونه و دوست ندارم تو همچین سالی شروع به این کارا بکنم.منظ

برچسب: نویسنده: سپیده قربانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 3:16

این روزا مثل خیلی روزای دیگه داره سخت میگذره دیگه تحمل عصبی نشدن رو ندارم و میخوام فریاد بزنم یه جای خلوت.یکم همه چیز پیچیده شده روابط فرق کرده من فرق کردم و دیگه نمیتونم تشخیص بدم چه کاریو باید تو هر لحظه ی تصمیم گیری انجام بدم.یجورایی برای هر تصمیم چند تا گزینه ی نا واقعی دارم.همه ی دیالوگ هایی که میتونم متصور شم در مقابل دیگران شبیه فیلماس و هیچکدومش کمکی به شرایط نمیکنه.خیلی خسته و عصبیم و با کمی تلقین بدتر و بدتر شدم احتمال داره به خاطر تصمیمی که میگیرم دیگه بیخیال کلاس گروهی شم و مسیر خودمو برم ولی این تصمیم موجب ناراحت کردن استادم میشه و من به طرز احمقانه ای خیلی دوسش دارم و نمیخوام ناراحت بشه... هنوز دوشنبه نیومده و تصمیمی گرفته نشده و همونطور که بیشتر وقتایی که نگران یه چیزی هستیم اون اتفاق نمیفته باید ببخیال این عصبانیت و ناراحتی باشم ولی نمیشه. خیلی جالبه , خیلی وقتا شاید هیچکدوممون ندونیم برای چه کاری چقدر وقت داریم و یکسری تصمیمای بلند مدتی هست که دیگه باید پرسید چقد وقت برای زنده موندن داریم. زندگی هر سال سخت تر میشه یا ما فراموشکارتر. برای من , طول میکشه تا به شرایط جدید و ادمای جدید عادت کنم برای همین بیشتر وقتا به جای عادت کردن میکشم کنار.شاید این تصمیم خوبی نباشه و باید سختی کشید تا میون ادمای بیشتری خودمو جا کنم. ولی زندگی که اینجوری برام لذتی نداشت هیچوقت... را

برچسب: نویسنده: سپیده قربانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 3:16

دیشب یکم نوشتم ولی دوست نداشتم پستش کنم راستش زیاد حرف زدنم نمیاد یکم کلمات کنار هم چیده نشدن.حرف که مثل همیشه زیاده برای گفتن ولی طرز گفتنشون برام مهمهشاید تو هر ثانیه چند میلیون ادم همزمان یک حس داشته باشن اما طرز بیان هر حس شاید بتونه کمک کنه به انتقال همون حس به خواننده ی مطلب و یا به یاد اوردن همون حس توسط نویسنده. دیگه 3 و نیم شبه و خوابم میاد روزا سینوسی شدن , یک روز عالیه یک روز افتضاح و همینطوری جلو میرن و منم نمیتونم جلوی نگرانی از اینده رو بگیرم.هر روز ادمایی جلوم سبز میشن که تو مسیری که قدم گذاشتم موفقن و در کنارش تو چیزای دیگه هم سر رشته دارن و موفقن. در مورد این موضوع با خیلیا حرف زدم , هر کس یه دیدی داشت و سعی کرد یکجوری منو متمرکز به هدف خودم بکنه و همشون درست میگفتن از دید های خاص خودشون. فقط تنها مشکل اینجاست که این حس نگرانی در مورد اینده قرار نیست از وجودم بره. جدا از این بحث یکروز یه دوستی که همیشه به خاطر موفقیتش بهش غبطه میخوردم و یجورایی بدم میومد ازش تو همون روزای بی هدفی من بهم گفت که هیچوقت تو برخوردت با دیگران خودت رو کوچیک نشمار چون باعث میشه همه تورو از اولش به همون دید ببینن. راست میگفت فقط چون من احمق بودم فک میکردم داره از جنبه بالا باهام حرف میزنه. راستش خط توازنی بین تواضع و کوچیک نکردن خودم پیدا نکردم تا به حال. ولی همیشه انتخاب اولم بی ادعا بودن

برچسب: نویسنده: سپیده قربانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 3:16

عجیبه و در عین حال سرگرم کننده. زندگی رو میگم , امروز با چند نفر زندگیت میگذره و چند تا کار ...و سه ماه دیگه هم ادما و هم کارا عوض شدن و یک سری ادم جدید با کارای جدید جایگزین میشن. این روند تکرار چیز ها اونقدر تکراری هست که حوصله نداشته باشم در موردش دیگه حرف بزنم ولی رسما یک دوره ی سه ماهه با یک سطح معلوم از شادی و ناراحتی و عصبانیت دائما تو زندگیامون تکرار میشه.حالا این دوره ها معلوم نیست برای هرکس چند وقتس. سختی ماجرا برای من جاییه که یکی که تقریبا بیشتر از 30 درصد روزم رو صرف فکر کردن بهش میکنم چه از روی قصد یا چه به صورت ناخود اگاه , وقتی ازم دور میشه و یک مدتی میگذره که سراغی ازم نمیگیره یا همش سرش شلوغه یا هرچی کم کم زمزمه های کنار گذاشتنش تو مغزم شروع میشه و به صورت وحشتناکی این مسئله فقط خود منو میخوره.یعنی شاید طرف اصن تو باغ نباشه که چیکار کرده یا اصن کاریم نکرده ولی من تو ذهنم از دست اون ناراحت میشم بعد تو ذهنم اون از دست من ناراحت میشه و با هم قهر میکنیم و دور میشیم و بعد از همه این اتفاقایی که فقط توی ذهن من افتاده بعد چند وقت که طرف پیداش میشه و وقت میذاره برام و حرف میزنیم و بقیه ماجرا همه ی اون فکرا دور ریخته میشه و به محض رفتن طرف , دوباره همه ی اونا شروع میشه. یجور مریضیه که تو خیلی از ادما دیدم. چیز دیگه ای ذهنمو مشغول کرده که یه چند وقتیه تو فکرشم. سال پیش نمید

برچسب: نویسنده: سپیده قربانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 3:16

خیلی وقت بود ازین شبا نداشتم که خیلی اروم و خونسرد به همه چیز دوباره فکر کنم. به اتفاقات چند سال اخیر , به ادمایی که اومدن و رفتن به کارایی که کردمو و تموم شد و کارایی که شروع شد و ادامه پیدا کرد و در اخر همین الان در همین جایی که هستم.خیلی چیزا برام سنگینن , نمیدونم کیا وقتی به این مرحله از زندگیشون رسیدن واقعا به این مسئله فکر کردن که واقعا چقدر زندگیشون دائما در حال تغییرات بزرگه. یعنی شاید هرچقد سنمون کمتره تغییرات کمتره و تو یک دایره ی کوچیکی از تکرار هستیم ولی هرچقدر که بزرگ میشیم این دایره بزرگ تر میشه تا جایی که یادمون میره واقعا داریم تو این چرخه ی تکراری زندگی میکنیم. ولی واقعا سخته , فشاری که توی واقعیت به ذهن و افکار و جنسیتت و همه چیزی که از تو به عنوان یک موجود زنده وجود داره وارد میشه غیر قابل توصیفه. خیلی نمیشه همیشه فلسفی بود , جریانه که تورو با خودش همراه میکنه و تو کنترلی روش نداری.یعنی اگه یک عمر تنها زندگی کنی و همه چیز رو از بالا انالیز کنی , درو که باز میکنی و با دنیای واقعی رو به رو میشی تصمیم میگیری دیگه سعی نکنی بدون تجربه ی یک چیز قضاوتی در مورد نکنی و هرچند که همه این تصمیم گیریای به اصطلاح مهم برامون حیاطی محسوب میشن ولی در اخر همشون مزخرفن. میدونی , سرنوشت اگه به معنی اتفاقات زندگیِ ماست که از قبل نوشته شده باورش برای منو تو سخته و تو تاریخ همه باید مو

برچسب: نویسنده: سپیده قربانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 3:16

صفحه بندی