خیلی وقت بود ازین شبا نداشتم که خیلی اروم و خونسرد به همه چیز دوباره فکر کنم.
به اتفاقات چند سال اخیر , به ادمایی که اومدن و رفتن به کارایی که کردمو و تموم شد و کارایی که شروع شد و ادامه پیدا کرد و در اخر همین الان در همین جایی که هستم.خیلی چیزا برام سنگینن , نمیدونم کیا وقتی به این مرحله از زندگیشون رسیدن واقعا به این مسئله فکر کردن که واقعا چقدر زندگیشون دائما در حال تغییرات بزرگه.
یعنی شاید هرچقد سنمون کمتره تغییرات کمتره و تو یک دایره ی کوچیکی از تکرار هستیم ولی هرچقدر که بزرگ میشیم این دایره بزرگ تر میشه تا جایی که یادمون میره واقعا داریم تو این چرخه ی تکراری زندگی میکنیم.
ولی واقعا سخته , فشاری که توی واقعیت به ذهن و افکار و جنسیتت و همه چیزی که از تو به عنوان یک موجود زنده وجود داره وارد میشه غیر قابل توصیفه.
خیلی نمیشه همیشه فلسفی بود , جریانه که تورو با خودش همراه میکنه و تو کنترلی روش نداری.یعنی اگه یک عمر تنها زندگی کنی و همه چیز رو از بالا انالیز کنی , درو که باز میکنی و با دنیای واقعی رو به رو میشی تصمیم میگیری دیگه سعی نکنی بدون تجربه ی یک چیز قضاوتی در مورد نکنی و هرچند که همه این تصمیم گیریای به اصطلاح مهم برامون حیاطی محسوب میشن ولی در اخر همشون مزخرفن.
میدونی , سرنوشت اگه به معنی اتفاقات زندگیِ ماست که از قبل نوشته شده باورش برای منو تو سخته و تو تاریخ همه باید مو
برچسب:
نویسنده: سپیده قربانی
تاريخ: جمعه
15 دی
1396 ساعت: 3:16